ادیپ، عقده ای همه-شمول

1

کشف

عقدۀ اودیپ


هاملت و احساس گناه

 

یکی دیگر از تراژدی های بزرگ که مضمون آن با نمایشنامۀ «شهریار اودیپ» منشأ مشترکی دارد، هملت اثر شکپیر است. ولی طرحی متفاوت از مضمونی واحد حاکی از تفاوت زندگی فکری در دوران های مختلف بوده و چگونگی تحولات واپس زدگی در زندگی عاطفی بشریت را نشان می دهد. در اودیپ، فانتاسم ها و آرزومندی های عمیق و باطنی (بخوانید ناخودآگاه) به روز شده و تحقق می یابند، به همان شکلی که آرزومندی های ناخودآگاه در رؤیا (خواب) متحقق می شوند. ولی در هاملت، همانند نوروتیک ها، چنین فانتاسم ها و آرزومندی هایی واپس زده باقی می مانند و ما تنها از طریق تأثیرات بازدارندگی و امتناعی که سبب می گردد از وجود آنها (یعنی از وجود آرزومندی های باطنی و ناخودآگاه) آگاه می شویم. موضوع قابل توجهی که موجب تحرک فوق العادۀ درام می شود، این جا است که ما از خصوصیت شخصیت این نمایشنامه بی اطلاع هستیم و به روشنی قادر به رؤیت آن نیستیم. اساس نمایشنامه روی تردید هاملت در به اجرا گذاشتن طرح انتقامی که مأموریت آن را به عهده گرفته بنا شده است. در نمایشنامه هیچ دلیل و برهان و نشانی دربارۀ علت و انگیزۀ این تردید مطرح نشده است، و برداشت ها و تعبیرات متعددی که در رابطه با  آن به نگارش درآمده نیز به رفع چنین ابهامی نائل نیامده اند. از دیدگاه گوته، که حتی امروز نیز بسیار رایج به نظر می رسد، هاملت به مثابه فردی تلقی می گردد که قدرت عمل او تحت تأثیر قدرت فکری بیش از حدش دچار نقصان گشته است. از دیدگاه منقدین دیگر شکسپیر شخصیتی با خصوصیات بیمار و مردد و نوروتیک را بازنمایی کرده است. ولی ما در مضمون نمایشنامۀ هاملت می بینیم که هاملت به هیچ عنوان فرد منفعلی نیست که قادر به عمل نباشد. زیرا او دو بار دست به عمل می زند، یک بار تحت تأثیر هیجان حسی شدید مردی را که پشت پرده گوش ایستاده بوده می کشد، و یک بار دیگر به شکل ماهرانه ای و با بی اعتنایی خاصی که از یک شاهزادۀ دوران رنسانس انتظار می رود با دو وابستۀ درباری که قصد کشتن او را داشتند رویارویی می کند. در نتیجه باید پرسید که چه عاملی مانع انجام مأموریتی شد که روح پدرش به او واگذار کرده بود؟ پاسخ به چنین پرسشی را باید در سرشت یا نوع مأموریت هاملت جستجو کنیم. اگر چه هاملت قادر به عمل می باشد ولی نمی تواند از مردی  انتقام بگیرد که پدرش را برکنار ساخته و در کنار مادرش جانشین او شده است. به عبارت دیگر او نمی تواند از مردی انتقام بگیرد که تمنّای واپس زدۀ خود او را در دوران کودکی تحقق بخشیده است. نفرتی که می بایستی او را برای انتقام تشویق کند، به ندامت و شرم باطنی می انجامد، و با تأمل بیشتر در مأموریتی که به عهده گرفته است، به نظرش می رسد که خود او از آن فردی که باید مجازات کند بهتر نیست. در این جا من آن چه را که در ساحت ناخودآگاه قهرمان داستان نهفته است به مثابه مقوله ای آگاهانه بیان کردم. اگر از این پس بگویند که هاملت هیستریک است، چنین موضوعی بی شک یکی از نتایج تعبیر من خواهد بود. نفرت از روابط جنسی که در گفتگو با اوفلی به شکل مبهمی آشکار می شود با همین عارضه مرتبط می باشد. چنین نفرتی نزد نویسندۀ به حدی افزایش می یابد که نقطۀ اوج آن در سال بعدی به نگارش «تیمون آتنی» می انجامد. نویسنده (شکسپیر) از طریق هاملت احساسات باطنی خود را بیان می کند. ژرژ براندس(1) در کتابی که به سال 1896 دربارۀ شکسپیر می نویسد، می گوید که شکسپیر نمایشنامۀ تیمون آتنی را فورا پس از مرگ پدرش در سال 1601 می نویسد یعنی در روزهایی که هنوز در سوگ پدر به سر می برد و می توانیم حدس بزنیم که در چنین موقعیتی او تحت تأثیر احساسات کودکی است که به پدرش فکر می کند. از طرف دیگر می دانیم که پسر شکسپیر خیلی زود فوت می کند و نام او «همنت» (2) بوده و با هملت هم نام است. به همان شکلی که داستان هملت به روابط فرزند و والدین می پردازد، مکبث را نیز پس از مرگ پسرش می نویسد که موضوع آن فقدان فرزند است. به همان ترتیبی که تمام عوارض نوروتیک و حتی رؤیا می تواند تعابیر مختلفی داشته باشد، هر اثر هنری اصیل نیز که نتیجۀ انگیزه ها و احساسات عالم باطنی هنرمند است  واجد تعابیر گوناگون است. تلاش من در این جا تنها به تعبیر عمیق ترین تمایلات باطنی نویسنده منحصر بوده است.

 

1)     George Brandès

2)     Hamnet

 

تمنّای واپس زده در رؤیا خود را نشان می دهد

 

نمی توانم خواب هایی را که مربوط به مرگ والدین می شود رها سازم، بی آن که دربارۀ اهمیت آن برای نظریۀ تعبیر خواب به طور کلی مطالبی را مطرح سازم. چنین خواب هایی از موارد نادر هستند، به این معنا که اندیشه های خواب که از تمنّای واپس زده تشکیل می شوند از هر گونه سانسوری آزاد گشته و بی آن که تغییر شکل پیدا کرده باشند، تجلی میابند. برای چنین موردی، شرایط خاصی لازم است. به نظر من تسهیل وقوع چنین خواب هایی مشروط به دو   نکته است. اولین نکته ای که باید دانست این است که ما غالبا فکر می کنیم که حتی در عالم خواب قادر به برخی افکار نیستیم، در حالی که به همان ترتیبی که سولون در طرح قوانینش  مجازاتی برای پدر کشی پیش بینی نکرده بود، خواب نیز فارغ از هر گونه سانسور بوده و ما در عالم خواب قادر به افکاری هستیم که فکر می کنیم خیلی از ما به دور است. در مورد نکتۀ بعدی، این طور به نظر می رسد که روز پیش از خواب به نحوی نسبت به شخص محبوب (پدر یا مادر) افکار نگران کننده ای به ذهنمان خطور کرده بوده است. ولی این نگرانی در عالم خواب تنها در شکل تمنّای ناخودآگاه می تواند بروز کند، همان طور که تمنّا می تواند در عالم بیداری پشت افکار نگران کننده پنهان شود. می توانیم به شکل ساده تری نتیجه بگیریم که خواب ادامۀ افکاری است که در روز به ذهن ما راه یافته، و خوابهایی را که مرتبط به اشخاص محبوب هستند را بی آنکه آن را در رابطه با تئوری عمومی خواب بررسی کنیم، کنار می گذاریم.

در این جا چندان بی فایده نیست تا به روابط بین این نوع خواب ها و کابوس بپردازیم. در خواب هایی که مربوط به مرگ اشخاص محبوب می شود، تمنّای واپس زده از سانسور و تغییر شکلی هایی که معمولا در خواب وجود دارد عبور می کند (یعنی نه سانسور می شود و نه تغییر شکل پیدا می کند). در این جا یک بازنمایی ثانوی وجود دارد که در چنین مواردی هرگز دچار نقصان نمی شود، به این ترتیب که فرد در خواب احساس درد و رنج می کند. به همین ترتیب کابوس وقتی روی می دهد که از سانسور کاملا و یا بخشی از آن عبور کرده باشد. اضطراب به عنوان احساسی اکنونی در صورتی که منشأ جسمانی داشته باشد این فرایند را تسهیل می سازد. به خوبی مشاهده می کنیم که در کدام جهت سانسور و تغییر شکل خواب عمل می کند: به این معنا که از گسترش اضطراب یا دیگر اشکال نامطلوب اجتناب می کند.

زیگموند فروید
+ نوشته شده در 7 Jun 2010ساعت توسط حمید محوی |

ادیپ، عقده ای همه-شمول

1

کشف

عقدۀ اودیپ


افسانۀ اودیپ : تاریخ زندگی

(منتخبی از تعبیر خواب، نوشتۀ زیگموند فروید)

 

بر اساس مشاهدات بسیار متعدد به این نتیجه رسیده ام که والدین در زندگی روانی عموم کودکانی که بعدا به پسیکونرووز مبتلا می شوند نقش اساسی دارند. مهر به یکی و نفرت نسبت دیگری به ذخیرۀ تغییر ناپذیر رانش هایی تعلق دارد که در این سن صورت می پذیرند، و  جایگاه مهمی در پیدایش عوارض نوروتیک آیندۀ آنان خواهند داشت. ولی فکر نمی کنم که نوروپات ها از همین جهت با افراد نرمال تفاوت داشته باشند و چنین امری تنها به آنان اختصاص داشته باشد. مشاهدات ما از کودکان نرمال به طریق اولی همین امر را تأیید می کند و نشان می دهد که تمنّای عاطفی یا خصومت در رابطه با والدین چیزی نیست به جز آن چه که کمابیش با شدت کمتری در زندگی روانی غالب کودکان به وقوع می پیوندد.

دوران باستان در تأیید چنین کشفی برای ما افسانه ای بر جای نهاده که صحت و درستی آن را به عنوان مقوله ای جهان فراگیر نشان می دهد، یعنی افسانه ای که بازنمایی تمایلی مشابه نزد تمام کودکان است. و به عبارت دیگر افسانه ای که بی آن که ما مفهوم جهان فراگیر آن را درنیابیم قابل درک نخواهد بود.

می خواهم به مطالبی چند دربارۀ افسانۀ اودیپ شهریار و تراژدی سوفکل بپردازم. اودیپ پسر لائیوس پادشاه تب و یوکاست، هنگام تولد در گهواره به مرگ محکوم می شود، پیش از تولدش پیشگویی به پدر او هشدار داده بود که این پسر پدرش را خواهد کشت. ولی نوزاد نجات پیدا می کند و او را هم چون شاهزاده در کاخ پادشاه سرزمین دیگری پرورش می دهند. اودیپ از داستان تولد خود بی اطلاع است و در مراجعه به پیشگو، به او توصیه می شود که از زادگاه خود اجتناب کند زیرا در آن جا پدرش را خواهد کشت و با مادرش ازدواج خواهد کرد. به این ترتیب در گریز از وطن، بر حسب اتفاق با لائیوس روبرو می شود و در نزاعی نابهنگام او را می کشد. سپس به شهر تب می رسد و به معمای اسفنکس که شهر را محاصره کرده بود پاسخ می گوید و با نجات شهر مورد استقبال اهالی «تب » (یه کسر ت) قرار گرفته که به پاس خدماتش، او را به عنوان پادشاه «تب »برگزیده و دست یوکاست را به عنوان همسر در دست او می گذارند. اودیپ مدت ها در صلح و آرامش فرمانروایی می کند و با مادرش دو پسر و دو دختر به دنیا می آورد. ناگهان طاعون فرا می رسد و اهالی تب دوباره به پیشگو مراجعه می کنند. در این جا تراژدی سوفکل آغاز می گردد. فرستادگان پاسخ پیشگو را بازگو می کنند : زمانی که قاتل لائیوس از شهر بیرون رانده شود، طاعون نیز خواهد رفت. ولی در کجا باید او را پیدا کرد؟ «در کجا می توانیم رد پای جنایتی به این قدمت را کشف کنیم؟»

نمایشنامه چیزی نیست به جز آشکار شدن تدریجی و کاملا ماهرانه و حساب شده که با تحلیل روانکاوی قابل مقایسه است. از آن جایی که خود اودیپ قاتل لائیوس و فرزند او و یوکاست است. به خاطر کشف چنین جنایاتی ناخواسته ای که مرتکب شده بوده است، چشمان خودش را کور کرده و جلای وطن می کند. پیشگویی به حقیقت می پیوندد.

اودیپ شهریار تراژدی سرنوشت است، و توان آن نیز در برانگیختن حس تراژیک به دلیل کنتراستی ست که در نمایش رویارویی قدرت مطلق و خواست خدایان، و تلاش بیهودۀ انسان در گریز از مصیبت حاصل می آید. بازنمایی چنین نبردی برای تماشاگری که عمیقا تحت تأثیر قرار گرفته درس عبرتی ست تا بیاموزد که به خواست خدایان تن در دهد و پذیرای ناتوانی خویش باشد. نویسندگان مدرن تلاش کردند تا تأثیرات تراژیک مشابهی را از طریق طرح موضوعات دیگری که حاصل تخیلات آنها بوده به وجود آورند. ولی تراژدیهایی که با مضمون سرنوشت در عصر مدرن نوشته شده اند،  موجب برانگیخته شدن حس تراژیک در تماشگران نشده و  هیچ  موفقیتی نداشته است.

اگر اودیپ شهریار به همان اندازه روی  انسان دوران مدرن تأثیر می گذارد که روی انسان معاصر سوفکل، به دلیل کنتراست بین سرنوشت و خواست انسانی نبوده بلکه به خصوصیت موضوعی بستگی دارد که چنین  کنتراستی را به تصویر کشیده و تعریف می کند. بر این اساس می بایستی در خود ما ندایی درونی طنین افکنده و موجب باز شناسی قدرت تحمیل کنندۀ سرنوشتی گردد که برای اودیپ تعیین شده است. در رابطه با داستان اودیپ شهریار چنین صدایی را می شنویم و سرنوشت او ما را تحت تأثیر قرار می دهد زیرا چنین سرنوشتی می توانست به ما تعلق داشته باشد، و به این علت که پیغام آوری در تولد ما مصیبت مشابهی را پیشگویی کرده باشد، و شاید که  در رابطه با مادرمان نخستین رانش جنسی را حس کرده و نسبت به پدر نفرت ورزیده باشیم، و خوابهای ما نیز این موضوع را تأیید می کنند. اودیپ با کشتن پدر و به همسری گرفتن مادر یکی از آرزومندی های دوران کودکی ما را فرجام می بخشد. ولی ما از او خوشبخت تر هستیم زیرا در صورتی که دچار بیماری های نوروتیک نشده باشیم، از آرزومندی جنسی خود در رابطه با مادر قطع نظر نموده و حسادتمان را نیز نسبت به پدر فراموش کرده ایم. ما با رؤیت فردی که آرزومندی دوران کودکی ما را تحقق بخشیده است دچار هراس می افتیم.نویسندۀ تراژدی با بر ملا ساختن اشتباه اودیپ، ما را به باز شناسی رانش هایی وامی دارد که اگر چه سرکوب شده اند ولی هم چنان به حیات خود ادامه می هند.

تضاد و کشمش متقابلی که سرآهنگ در تراژی ما را بدان جلب می کنند :

«سرآهنگ : بنگرید، فرزند تبای این ادیپوس، بزرگترین مردان و راز گشای ژرفترین معماها بود و بهروزی تابناکش محسود همگان. بنگرید که چگونه در گرداب تیره بختی غوطه ور است...»(1)

چنین هشداری غرور ما را جریحه دار می سازد زیرا از دوران کودکی بر این باور بودیم که خیلی هوشمند و قوی هستیم. ولی ما همانند سرنوشت اودیپ دارای آرزومندی های ناخودآگاهی هستیم که از نظر اخلاقی جایز نیست ولی طبیعت ما را بدان وامی دارد، و آنگاه که آنها را بر ما آشکار می سازند، ترجیح می دهیم از رویدادها و صحنه های دوران کودکی روی گردانی کنیم(2).

افسانۀ اودیپ حاصل موضوع خواب های قدیمی ست و حاکی از اختلال دردناک در روابط با والدین بوده و به عبارت دقیق تر اختلالات نخستین رانش های جنسی را مطرح می کند. این موضوع به شکل کاملا روشنی در متن تراژدی سوفکل نشان داده شده است.یوکاست به تسلی اودیپ بر می آید که بی وقفه از اخطارهای پیشگو اظهار نگرانی می کند و به او یاد آور می شود که تمام افراد چنین خواب هایی می بینند و هیچ مفهوم خاصی ندارد : «بسیاری در عالم خواب با مادرشان معاشقه کرده اند، ولی این اعمال را نکوهیده و به زندگی ادامه می دهند.»

 

امروز مثل گذشته بسیاری از مردان در خواب می بینند که با مادرشان هم آغوشی کرده اند، چنین موضوعی آنها را آشفته ساخته و با شگفتی آن را تعریف می کنند. ولی باید دانست که چنین خواب هایی کلید تراژدی سوفکل بوده و خواب مرگ پدر را تکمیل می کند. افسانۀ اودیپ رابطۀ تخیل ما با این دو خواب نوعی ست، و به همان گونه که این خواب ها، نزد فرد بالغ، با احساس انزجار همراه است، به همین نسبت ترس و خود تنبیهی (3) نیز با محتوای افسانه در هم می آمیزد.

 

توضیحات

1) این قطعه از «اودیپوس شهریار» در «افسانه های تبای» به ترجمۀ مرحوم  شاهرخ مسکوب برگرفته شده.انتشارات خوارزمی 1352

2) توضیحات فروید : پژوهش های روانکاوی همواره روی همین موضوع به تناقضات و تنگ نظری های تأسف آوری مواجه شده است. در این اواخر برخی علی رغم تمام تجربیات سعی کردند بگویند که چنین تمایلی در هم خوابگی با محارم باید در شکل نمادینه در نظر گرفته شود. فرنزی (ایماگو 1912) با تکیه به یکی از نامه های شوپنهاور از اسطورۀ اودیپ تعبیر هوشمندانه ای ارائه می دهد. عقدۀ اودیپ که برای نخستین بار در این کتاب مطرح شده به شکل غیر قابل پیشبینی برای درک تاریخ بشریت و گسترش مذهب و اخلاق اهمیت فوق العاده ای پیدا کرده است. (مراجعه شود به توتم و تابو 1913)

 

3) خود تنبهی در این جا به کور کردن اودیپ به دست خودش اشاره دارد.

+ نوشته شده در 16 Jan 2010ساعت توسط حمید محوی |

 

پدر من کیست؟

 

مشکل ادیپ مرتبط است به منشأ خانوادگی او. او می خواهد بداند والدین او چه کسانی هستند. ندای آسمانی، تجسم بخشیدن به همان ندای درونی ست که او را به چنین پرسشی هدایت می کند. و این پرسش نیز همان پرسشی ست که نزد تمام کودکان مشاهده می کنیم : بچه ها از کجا زاده می شوند؟ انعکاس همین پرسش را در مسائل فلسفی می یابیم : من کیستم؟ انسان از کجا می آید؟ فرد آدمی فرزند کیست؟ پاسخ به چنین پرسش هایی باز شناسی دو نکته را مطرح می سازد، یعنی تفاوت جنسیت و تفاوت نسل. هر جامعه ای واجد نظامی ست که روابط خویشاوندی مشخصی را تعیین می کند. انسان مجودی متمدن است، و چنین واقعیتی تا حدود زیادی از این روست که به محض تولدش از نظام طبیعت فاصله می گیرد، و بر این اساس وارد نظم انسانی که کاملا نمادینه است. چنین نظمی به اندازه ای نمادینه است که لوی استروس (1949) برای بازنمایی و نشان دادن آن خود را مجبور می دید که به یک متخصص جبر مراجعه کند. این پرسشی ست که فروید در اوان جوانی در بارۀ انگیزۀ اولیه اش برای تحقیقات علمی مطرح می کند. به مناسبات خانوادگی عادی نزد یهودیان، دو (و یا حتی سه) ازدواج پدرش افزوده می شود. زیگموند، که کودکی اش را در شهر فریبرگ می گذراند، فی البداهه اطرافیانش را به شکل زوج و براساس سن دسته بندی می کرد.

بی تردید، تنها فردی که با چنین مشکلاتی مواجه شده است می توانست عقدۀ ادیپ را کشف کند. وقتی فروید را به این علت که سکسوآلیته را در مرکز تمام روابط انسانی قرار می دهد، مورد نکوهش قرار می دهند و با تردید به او نگاه کرده و در این پندارند که گویی در خصوص لذت و اسرار اتاق خواب تمایلات انحرافی او را به چنین نتایجی هدایت کرده است، باید دانست که حتما در مورد این مرد و کشفیات او دچار اشتباه شده اند. آن چه را که هیچ کس بدان توفیق نیافته بود، که آخرینشان بروئر است، فروید بر آن فائق آمد. او با صبر و خونسردی انعکاس روانی مشکلات جنسی را همانند یک آناتومیست مورد بررسی قرار می داد. فروید به وجه جسمی لذت و به آئین دل ربائی توجهی نداشت. سکسوآلیته از دیدگاه او نوعی از روابط انسانی به شمار می آید که به مراتب جنسیت و نسل مربوط می شود که بر اساس ساختار مشخصی رشد می کند. ما همگی پسر پدر و مادرمان هستیم و این سرنوشتی ست که هیچ کس را از آن گریزی نیست یعنی همان سرنوشتی که ندای آسمانی به شکل خدشه ناپذیری ما را به آن مراجعه می دهد. مرگ ژاکوب فروید نزد پسر او پرسش هایی را مطرح ساخت و در عین حال راه جستجوی پاسخ آنها را نیز بر او گشود. با تحقق بخشیدن به سرنوشت است که از آن رها می شویم. با تبدیل شدن به فرد بالغ از کودکی مان فاصله می گیریم. وقتی که در اشکال نمادینه پدرمان را کشتیم، می توانیم به سهم خود در مقام پدری قرار گیریم. بعد هریک به سهم خود، همانند لائیوس در رابطه با فرزند نوزادش ادیپ، مرگ فرزندانمان را آرزو می کنیم و به این ترتیب این دور ادامه می یابد.

 

تأثیرات شگرف خود تحلیلی

 

فروید از بی اعتنایی فلیس در رابطه با خود تحلیلی هایش، شکوه آمیز می گوید : « تو دربارۀ توضیحاتم در مورد ادیپ شهریار و هاملت حرفی نزده ای. من این موضوع را در هیچ کجای دیگر مطرح نکرده بودم، زیرا به راحتی می توانم حدس بزنم که از آن استقبال خصمانه ای به عمل خواهد آمد.» (نامۀ فروید به فلیس. 5 نوامبر 1897). فروید دلگیری خود را با خواندن آخرین نوشتۀ بلدوین تحت عنوان «گسترش ذهنی کودک و نژاد» (1) تسکین می بخشد


 

یعنی کتابی که در آن نظریاتی را مشاهده می کند که نزدیک به نظریات خود اوست. خود تحلیلی («اتو-آنالیز») دائمی فروید، در سپتامبر و اکتبر 1897 دارای چهار خصوصیت مهم است:

1) نخستین خصوصیت متعلق به جریانی ست که تا کنون در حوزۀ فلسفه باقی مانده، و هدف آن جستجوی حقیقت و شناخت خویشتن است. فروید (15 اکتبر 1897) می نویسد :«تمرین بسیار خوبی ست که فرد با خودش صادق باشد». در این جا فروید ماهیت نوروز را حدس می زند: حقیقت ناشناخته، و حقیقت روانکاوی: حقیقت بازسازی شده.

 

2) بازسازی حقیقت، آن طور که افلاطون آن را تعریف می کرد، تنها مستلزم بسیج تمامیت روح نیست، بلکه عرصۀ تن جسمانی را نیز در بر می گیرد، یعنی به همان شکلی که فروید شیوۀ بیانی آن را (یعنی بیان جسمانی) در بررسی خصوصیت هیستری در تبدیل تنش روانی به عارضۀ جسمانی حدس می زد و به کشف آن نائل آمد. «تحت تأثیر تحلیل روانکاوی، در حال حاضر اختلالات قلبی من به اختلالات گوارشی تبدیل شده است» (نامۀ فروید. 31 اکتبر 1897). از این تاریخ به بعد فروید دیگر دربارۀ اختلالات قلبی اش حرفی نمی زند و به این ترتیب می توانیم نتیجه بگیریم که این عارضه برطرف شده است. اختلالات گوارشی که در نقل یکی از خواب هایش، یعنی خوابی که به تنبیه بخاطر عدم نظافت مربوط می شود، حاکی از سیر قهقرایی به مرحلۀ گوارشی(2) ست.

 

3) خود تحلیلی حقیقت را با باز سازی گذشتۀ شخصی فرد آدمی بازسازی می کند. بر این اساس می توانیم به قرابت روانکاوی و شعر بیاندیشیم. فروید جمله ای را که گوته در اهداییۀ خود برای فاست نوشته است، یادآور می شود : «و سایه های گرانمایه بر می خیزند و با آنها، همچون افسانه ای قدیمی و فراموش شده، اولین عشق، اولین دوستی.» و فروید اضافه می کند : «این موضوع برای اولین ترس و اولین جدایی نیز صادق است. سرّی اندوهبار به نخستین منشأ آن باز گردانده می شود و به این ترتیب منشأ عادی و ناچیز برخی غرورها و برخی استعدادها را بر ما آشکار می گردد.» (نامۀ فروید. 27 اکتبر 1897). فروید این نقل قول را هنگام سخنرانی در خانۀ شعر دوباره مطرح می کند و می گوید : «این نقل قول می تواند در مورد هر یک از تحلیل های ما تکرار شود». در همان نامۀ 27 اکتبر به فلیس، تفاوت والاگرایی نزد شاعر و روانکاو می پردازد، و بعدها  مفهوم والاگرایی را به شکل گسترده مورد بررسی قرار می دهد. فروید همواره در نوشته هایش همواره به این علت که شاعر نیست با تأسف و اندوه یاد کرده است : شاعر دارای قلبی انسانی بوده و قادر به بیان فوری جهان پیرامون خود می باشد، در حالی که روانکاو تنها پس از تلاش مشقت بار به چنین امری فائق می آید.

 

4) خود تحلیلی فروید تنها هم زمان و تحت تأثیر شناخت عینی بدست آمده طی روانکاوی هایش پیشرفت کرد، ولی برعکس، خود تحلیلی به شکا باروری نقش ها را به حالت برعکس بین تحلیل گر و تحلیل شونده تقسیم می کند، فروید در این باره می گوید : «من آن چه را که مشاهده می کنم و از بیمارانم می شنوم، خودم نیز آنها را زندگی می کنم»(فروید. 27 اکتبر 1897). کشف عقدۀ ادیپ از اولین روند حاصل می آید، ولی سه کشف دیگر محصول مستقیم خود تحلیلی گستردۀ ماه اکتبر است :

الف) پاداش ثانوی بیماری، ب) تحلیل مقاومت ها، پ) مراحل رشد روانی-جنسی (پسیکو سکسوئل).

 

الف) «من بیش از پیش متقاعد شده ام که تمام مشکلاتی که مانع درمان هستند از این جا بر می آید که باید تمایل بیماران در ماندگاری در بیماریشان را از بین ببریم» (فروید، 3 اکتبر 1897).

«امروز صبح احساس خوبی داشتم» این احساس مطبوع در فروید به این علت بود که آن روز تحلیل بیماری هیستریکی را به عهده گرفته بود و امیدش از این جهت بود که سرانجام دلایل تمایل بیماران را مبنی بر این که در ماندگاری در بیماریشان اصرار می ورزند، کشف خواهد کرد.(فروید، 18 نوامبر 1897).

 

ب) فروید دیگر مقاومت را به عنوان مانعی در تحلیل روانکاوی به شمار نمی آورد، بلکه آن را در روند تحلیل مستحیل می سازد. فروید مقاومت را به عنوان تجلی مثبت «خصوصیت کودکانه نزد فرد» تعریف می کند.

 

پ) نامۀ بلند 14 نوامبر 1897 کاملا به موضوع «لیبیدو» اختصاص دارد و نظریۀ ناحیه های جنسی  در مرحلۀ ماقبل تناسلی را توضیح می دهد (گوارشی، دهانی و حلق) که خصلت جنسی خود را طی رشد عادی و نرمال از دست می دهند ولی افراد نوروتیک در رابطه با این مراحل ماقبل تناسلی دچار سیر قهقرایی می شوند. فروید واپس زدگی عادی یا نرمال را از واپس زدگی نوروتیک تفکیک می کند، و موضوع «ناحیۀ تناسلی نر» نزد زن (یعنی کلیتوریس) حرف می زند و انتخاب نوروتیک را به مرحله ای از رشد نسبت می دهد که واپس زدگی در آن به وقوع پیوسته است.

نتیجۀ فوری تمام این نظریات در مقالۀ «جنسیت در آسیب شناسی نوروتیک ها»(3) که گویا از دید فلیس و به همین ترتیب از دید غالب خوانشگران به دور مانده بوده است. فروید تلقین هیپنو تیک را کاملا کنار می گذارد و از این پس روانکاوی به شکلی که امروز می شناسیم آغاز می گردد.

 

دیدیه آنزیو

Didier Anzieu

 

 

 

 

توضیحات

Baldwin, Mental Development in the Child and the Race (1895)(1

Stad Anal2)

La sexualité dans l'étiologie des névroses. 1898 (3

+ نوشته شده در 13 Jun 2009ساعت توسط حمید محوی |

ادیپ، عقده ای همه-شمول

1

کشف

عقدۀ اودیپ

از تراژدی عهد عتیق تا عقدۀ جهان شمول

کاربرد اسطورۀ ادیپ در روانشناسی ناخودآگاه (یعنی روانشناسی که به امور ناخودآگاه تکیه دارد)، به مشکلی برخورد می کند که فروید عملا با آن مواجه می شود : ادیپ تراژدی سرنوشت است، در حالی که انسان مدرن به چنین امر محتومی که خارج از زندگی عینی وجود داشته باشد، باور ندارد. بر حسب اتفاق حادثه ای معنی دار این مسئله را روشن می سازد. فروید معالجۀ خانم پیری را به عهده دارد که عبارت است از ریختن چند قطره محلول «کولیر»(1) در چشمان او و تزریق مورفین. فروید این مداوا به شکل عادتی خودکار انجام می دهد. یک روز صبح، بین 4 و 15 اکتبر، مرتکب اشتباهی می شود، که خوشبختانه مخاطره ای در بر نداشت. عمل سهوی او از این قرار بود که معالجۀ روزمره را می خواست با تزریق مورفین در چشم شروع کند. در این لحظه فروید فورا به خودش می آید و متوجه اشتباهی می شود که در شرف وقوع بود، و عملش را تصحیح می کند، و در عین حال جمله ای به ذهنش خطور می کند «توهین به ساحت مقدس پیرزن» که نزدیک بود دستش به عمل تقدیر آمیزی (یا سرنوشت سازی) آلوده شود.

فروید در نامۀ 15 اکتبر به فلیس، توضیحاتی دربارۀ احساس تقدیر و سرنوشت نوشته بود، و می گوید : «هر بینده ای، روزی در تخیلاتش یک ادیپ بوده است، و در مقابل تحقق رؤیایش در عالم واقعیت وحشت زده می شود.» ولی توضیح دربارۀ خود عمل را در «پسیکوپاتولوژی در زندگی روزمره» می یابیم : « تحت تأثیر خوابی بودم که شب گذشته مرد جوانی برایم تعریف کرده بود و من آن را به عنوان تمایلات جنسی این مرد جوان نسبت به مادرش تعبیر کرده بودم. جذب چنین افکارم بودم که به خانۀ بیمار نود ساله ام رسیدم، در همین لحظات بود که داشتم از افسانۀ ادیپ  در رابطه با سرنوشتی که در فرامین آسمانی تعیین گردیده، به عنوان خصوصیتی جهان شمول برای عالم بشریت به نتایجی می رسیدم، و در همین لحظه بود که مرتکب اشتباه شدم و می رفت که پیر زن قربانی آن گردد.»

 

این متن ما را مستقیما به مرحلۀ آغازین کشف فروید هدیت می کند. فروید در خود تحلیلی هایش خاطرات مربوط به احساسات ادیپی دوران کودکی اش را باز می یابد، ولی از طریق تحلیل بیمارانش می باشد که عقدۀ ادیپ را آشکار می سازد. با این وجود به طور کلی باید دانست که بین خود تحلیلی فروید و تحلیل بالینی بیمارانش رابطۀ متقابل دائمی وجود دارد، تحلیل بیمارانش را برای خود تحلیلی به کار می برد و بر عکس. بیماری که در بالا یادآور شدیم مرد جوانی ست که پس از فوت پدرش از اعمال اجباری و وسواسی و افکار آدم کشی رنج می برد، و ما فکر می کنیم که این او بوده است که در ماه می 1897 فروید را در مسیر کشف عقدۀ ادیپ هدایت کرده است، به دلیل تمنّای مرگ یکی از والدین هم جنس.

حدس می زنیم که این موضوع زمانی برای او کاملا آشکار می شود که این بیمار رؤیایی برای فروید تعریف می کند که حاکی از هم خوابگی با مادر است ( او در کتاب تعبیر رؤیاها از این مرد جوان یاد می کند، مشخصا پیش از آن که به کشف عقدۀ ادیپ بپردازد).

از دیدگاه معرفت شناسی، در این جا ما با موضوع بسیار اساسی در رابطه با کشف فروید روبرو هستیم. دختران و زنان جوان هیستریک بودند که کشف معنای رؤیا ها را برای فروید امکان پذیر ساختند، ولی در رابطه با این مرد جوان مبتلا به وسواس است که فروید عقدۀ ادیپ را کشف می کند. روانکاوی از تأملات بدیع فروید دربارۀ هیستری آغاز می شود و زمانی کاملا شکل می گیرد که فروید به درک مشخصی از  نوروز اجباری یا وسواسی نائل می آید.

 

 

پا نویس ها

Collyre(1 

+ نوشته شده در 15 Jan 2009ساعت توسط حمید محوی |

 ادیپ، عقده ای همه-شمول

1

کشف

عقدۀ اودیپ

 

شرایط هم گون 

در آفرینش ادبی و کشفیات علمی

 

 

 

فروید به سهم خود به دلیل احساساتی که نسبت به زوج پدر و مادر ابراز می داشت، یک ادیپ بود.فروید به یک دلیل دیگر نیز باز هم ادیپ است، زیرا به معمای نوروز پاسخ می گوید، یعنی معمایی که در نهایت شامل حال تمام انسان ها می گردد. روح خلاق فروید ریشه های ناخودآگاهی را که در تراژدی هملت دست اندر کار است حدس می زند، یعنی تمنّای هم خوابگی با مادر و آرزوی کشتن جانشین پدر. ولی تفاوت این جاست که اگر ادیپ افسانه ای بدون عقده بوده است (یعنی به نحو طبیعی و از روی بی گناهی به تمنّایش تحقق می بخشد، برای او مسائل به شکل مابعدی مطرح می گردد)، هملت امّا نمونۀ انسانی ست که تحت تأثیر چنین عقده ای بوده و احساس گناه ناخودآگاه به دلیل هر دو آرزو او را بخود واداشته و بر این اساس در اعمال و احساساتش و در زندگی اش منفعل گشته است. هملت می گوید : «آگاهی اخلاقی ما را به بزدلی دعوات می کند.». او نه می تواند به عشق افلی پاسخ گوید، و نه این که به انتقامی جامۀ عمل بپوشاند که روح پدرش مأمورین آن را به او واگذاشته بوده، یعنی کشتن عمویش که اکنون معشوق مادر او ست. در دیگر موارد که در زندگی روی می دهد و با چنین عقده ای تداخلی پیدا نمی کند، شجاع و مصمم بنظر می رسد، در این باره فروید در نامه ای به فلیس روی همین نکته تأکید می کند «همان هملتی که در کشتار درباریان درنگ نمی کند و لائرت را بدون هیچ تزلزلی می کشد.».

اشتباه معنی دار فروید، یک بار دیگر و دو باره در رابطه با «انتقال قلبی» در رابطه با فلیس. این استاروبینسکی (1) است که به این اشتباه را یادآوری می کند : «هملت نمی داند که تکمۀ نوک شمشیر برداشته شده (چون که شمشیری که به دست داشته شمشیر تمرین بوده ) و به زهر آلوده است. هملت لائرت را به عمد نمی کشد. به چه دلیلی در نامه به فلیس، فروید به هملت معنایی می بخشد که بیشتر به برادر کشی نزدیک است؟ و یا از طریق اشتباه لفظی، آیا نام لائرت به جای پواونیوس به کار برده نشده است.؟»

به نامه ای که فروید برای فلیس نوشته است باز گردیم (15 اکتبر 1897) : فروید نتیجه می گیرد که هملت رفتاری هیستریک دارد، بخاطر سرد مزاجی جنسی، و بخاطر جا به جایی که روی افلی انجام می دهد و عملی که پدر او را هدف قرار می دهد، و به این علت که سرانجام بهای مجازات را هم اوست ( پدر افلی) که می پردازد. همین توضیحات در تعبیر رؤیاها مطرح می شود، و البته  دو توضیح دیگر. توضیح اوّل مرتبط است با نظریۀ «تحول واپس زدگی طی قرون» که یکی از مضامین مرکزی توتم و تابو (1912-1913) را تشکیل می دهد. توضیح دوّم تراژدی هملت را به در رابطه با زندگی شخصی خود شکسپیر تعبیر می کند : «با به عاریت گرفتن از پژوهش ژرژ براندس(1)، 1896، دربارۀ شکسپیر، می دانیم که این درام فورا پس از مرگ پدر شکسپیر، و در سوگواری او  نوشته شده است(1601)، و می توانیم بازگشت احساسات کودکانه در رابطه با پدر را در اثر او مشاهده کنیم. و باز هم می دانیم که پسر شکسپیر در سنین کودکی فوت می کند، و نام او نیز همنت(2) بوده که شباهت زیادی به نام هملت دارد.»

استاروبینسکی روی انطباق هویتی فروید با شکسپیر تأکید دارد که در این جا آشکار می گردد : «با تأکید روی رابطۀ زمانی بین مرگ پدر شکسپیر و نگارش هملت، فروید به شکل سر بسته به ما می گوید که خلاقیت ادبی، در چنین حالتی، در شرایط مشابه به کشف نظریۀ ادیپی، و پس از تحلیل رؤیاهایی که در ماه های پس از فوت پدر انجام گرفته،  به وقوع پیوسته است. کتاب «تعبیر رؤیاها» در زمینۀ دانش و آگاهی معادل جایگاه نمایشنامۀ هملت در گسترش آثار نمایشی شکسپیر بوده، و فروید نیز شکسپیری به نظر می رسد که به تحلیل خود پرداخته است.

 

 

Starobinski(1

George Brandès( 2

Hamnet( 3

+ نوشته شده در 27 Dec 2008ساعت توسط حمید محوی |

 

ادیپ، عقده ای همه-شمول

 

1

کشف

عقدۀ اودیپ

 

اسطورۀ ادیپ

 

چگونه فروید کشفیات خود را بر اساس گذشته اش درک کرده و سامان می دهد؟ با همه شمول ساختن و با مشخص ساختن ساختار نمادین آنها.

تحقق بخشیدن به چنین امری، نه از طریق شیمی یا باستان شناسی و یا زبان شناسی که از طریق داستانی که در تراژدی روایت شده امکان پذیر گشته است. پس از برگرفتن نمونه هایش در قواعدی که ترکیب اجسام یا کلمات را سامان می دهند، همان عمل کرد نمادینه ای را که فروید در مورد خواب حدس می زند، در اسطوره باز می یابد، یعنی مجموعه قواعدی که از دیدگاه قدیمیان سرنوشت انسان را رقم می زد. چنین سرنوشتی ماهیتی را در بر می گیرد که در جریان هر روانکاوی به وقوع می پیوندد. در کتاب «تعبیر خواب» در بخشی با عنوان «رؤیای مرگ شخص مورد علاقه» (فصل پنجم)، فروید به همان مطالبی می پردازد که در نامۀ 15 اکتبر برای فلیس نوشته بود. بر این اساس اسطوره، مثل رؤیا و فانتسم،  تحقق آرزو است. روانکاوان سوئیسی که پیرامون یونگ جمعی را تشکیل داده بودند، برای نخستین بار واژۀ «عقده» را به کار بردند، و فروید پس از سال 1910 از اصطلاح عقدۀ ادیپ استفاده می کند که در نوشته های او تحت عنوان «تأملاتی دربارۀ زندگی جنسی» (1910) منعکس می شود. بر این اسطورۀ ادیپ راه گشای فروید است. آن چه او به علوم انسانی ملحق می سازد، همان طور که توماس من (1936) به روشنی می بیند، اسطوره به عنوان مقوله ای ست که درک خاص مسائل را ممکن می سازد.

در کشف اسطورۀ ادیپ، فروید از همان آغاز اتو آنالیزش سه حرکت را هم زمان انجام می دهد، ذهنی، عینی و اتو فیگوراتیف. کشف حقیقت جهان شمول، کشف خودش، خود کشف. منظور ما از خود کشف، کشفی ست که ضمیمۀ روندی ست که از طریق آن کشف اصلی تحقق می پذیرد. فروید با اختراع عقدۀ ادیپ، به شکل نمادینه عقدۀ ادیپ درخودش نائل می آید. رؤیا (خواب) برای فروید، برای هر روانکاوی و شاید برای همه، جسم مادر است، یعنی مکان تحقق بخشیدن به تمنّای کودک. درک رؤیا ها، رؤیاهای خودش، بازیابی و در باز پس گیری همان تن جسمانی که از دست داده است. این موضوع باز پس گیری در اکتبر 1897 مشخص گردیده و گسترش می یابد. فروید ادیپ جدیدی ست که به فتح ناخودآگاه نائل می آید، و آن را در یکی از ساختارهای اساسی مشاهده می کند. هر کشف بزرگی، بدون شک، بازنمایی یکی از اشکال بی نهایت متنوع فتح ادیپی ست.

هر کشف بزرگی، بدون شک، بازنمایی یکی از اشکال بی نهایت متنوع فتح ادیپی ست.

 

+ نوشته شده در 26 Dec 2008ساعت توسط حمید محوی |

 ادیپ، عقده ای همه-شمول

1

کشف

عقدۀ اودیپ

 

مشکلات شخصی

که نشان از خلاقیت دارند

 

موانعی که در این دوره بروز می کند در رابطۀ تنگاتنگ با فلیس است،  طی نامۀ 7 ژوئیه 1897 فروید می نویسید : «امکان ناپذیر شدن فعالیت نوشتاری که من دچار آن شده ام، این طور بنظر می رسد که هدفش مختل ساختن روابط ماست. دربارۀ تمام این مسائل، هیچ دلیل روشنی ندارم، و چیزی نیست مگرحدس و گمان های کاملا مبهم.»

در اواسط ژوئیه، فروید برای دیدن خواهر زنش به سالزبورگ می رود، بعد برای دیدن مادر زنش به ریشنهال عزیمت می کند. جهت رسیدگی به مسائلی که مربوط به قبر پدرش بود به وین باز می گردد. در پایان ماه ژوئیه در طول تعطیلات در اوس به خانوادۀ خودش می پیوندد. این طور به نظر می رسد که فروید اتو آنالیز خودش را به شکل منسجم در آنجا شروع می کند و نامه نگاری با فلیس کاهش پیدا کرده بیپ از پیش کوتاه می شوند. فروید ملاقاتش را با فلیس که در ماه اوت بود و مدتها انتظارش را می کشید، لغو می کند : «به نا چار مرتب بخودم گفته ام که دیروز کار خوبی کردم که قرار ملاقاتمان را لغو کردم...دچار خستگی فکری شده ام و نمی توانم به افکار و احساساتم پریشانم، آرامش ببخشم...این تحلیل از هر تحلیل دیگری مشکل تر است، و همین امر هست توانم را برای نگارش و توضیح مفاهیم حاصله از کار می اندازد. با این وجود فکر می کنم که باید ادامه دهم زیرا مهره ای  مهم و ضروری در تحقیقات من به شمار می آید.» (نامه به فلیس 14 اوت 1897).

تمام این موارد نظریۀ «نوروز انتقال قلبی» را تأیید می کند که توسط ادیت بوکسبوم مطرح شده است. فروید با فلیس گفت و گویی را آغاز می کند که در پاسخ انتظار دارد که او و اثرش را باز شناسی کند. چنین گفت و گویی موجب می گردد که او مفهوم زندگی و آثارش را به پرسش گیرد، و به بهای اضطرابی عظیم، در عین حال همین پرسش ها را نیز در رابطه با مخاطب خود مطرح کند. این وجود فرضیۀ ادیت بوکسبوم به بررسی دقیق تری نیازمند است، زیرا این «نوروز انتقال قلبی» در هر زمانی در رابطه با فلیس به وقوع نپیوسته است، بلکه در رابطه با کار سوگواری شدید او در مرگ پدرش می باشد. کشفیات مهمی که در ماه بعدی یعنی ماه اکتبر 1897 به ثبت می رساند، باز هم از نظر زمانی معنی دار است، زیرا هم زمان با نخستین ماه سالگرد فوت پدر به وقوع می پیوندد.

 

 

+ نوشته شده در 26 Dec 2008ساعت توسط حمید محوی |


 

ادیپ، عقده ای همه-شمول

1

کشف

عقدۀ اودیپ

(منتخب از «اتوآنالیز فروید» نوشتۀ دیدیه آنزیو)

D.ANZIEU. Autoanalyse de Freud. Presses Universitaires de France

شرایط کشف

تا کنون، تحلیل فروید روی خودش بر حسب اتفاق و به شکل پاره وقتی انجام گرفته است. بین ژوئن و اوت 1897، فروید به تحلیل خودش(اتو آنالیز) شکل دائمی و سیستماتیک می بخشد. این فعالیت جایگزین طرح نگارش کتابی دربارۀ رؤیا می گردد که فروید آن را به تازگی شروع کرده بود. ولی تحلیل فروید روی خودش در پیوند تنگاتنگ با موضوع تعبیر خواب است، و در نامه ای به فلیس به تاریخ 14 اوت 1897 در این باره می گوید : «قطعه ای ضروری و بینابینی» برای نگارش چنین کتابی ست، و خود کتاب (یعنی تعبیر خواب) مقدمه ای ست برای «روان شناسی کامل نوروزها» (نامه به فلیس 7 ژوئیه 1897) که به شکل جنینی در  رؤیا نهفته است. آیا می توانیم بگوییم که محرک اتو آنالیر فروید تنها به انگیزه های ذهنی و علمی فروید مرتبط بوده است؟ جهت آغاز آن می بایستی علت دیگری وجود داشته باشد، این موضوعی ست که ادیت بوکسبوم (1951) «نوروز انتقال قلبی» نزد فروید نامیده است، و از این رو به توضیحاتی چند نیازمند هستیم.

سه ماه تابستان در سال 1897 شاهد وخیم شدن مشکلات شخصی فروید است. افکار آزار دهندۀ اجباری که موجب افسردگی او می شد، احساس فقدان قدرت و کار آیی در مواجهه با برخی واقعیات، و احساس گناه نزد فروید در این دوران مشخص می شوند. چنین مشکلاتی، در حد فرد عادی به نظر می رسد، ولی می تواند در همین حد و حدود معمولی به عنوان نوروتیک مطرح باشد، زیرا افراد عادی نیز واجد آن می باشند، با این تفاوت که نوروز عادی نزد افراد عادی با ساختارهای بیماری زای روانی ارتباطی ندارد.ولی اگر مفسرین از نوروز نزد فروید حرف زده اند، به این دلیل بوده است که فروید در 12 ژوئن می نویسد : «من دچار نوعی نوروز شده ام» (نامه به فلیس 12 ژوئن 1897) . و در 7 ژوئیه می نویسد : «نمی دانم چه اتفاقی برای من افتاده است. چیزی از اعماق نوروز خود من بروز کرده است و در رابطه با آنچه در درک نوروزها مطرح می کنم مقاومت می کند، و نمی دانم به چه علتی تو نیز در آن دخالت داری» (نامه به فلیس 7 ژوئیه 1897). در 14 اوت می نویسد: «پس از یک دورۀ آرامش، حالا طعمۀ حزن و اندوه شده ام. آنچه بیش از بیمارانم من را متأثر ساخته، مشکلات خود من است. هستری مختصرم، که به دلیل کار و مشغله خیلی وخیم شده بود، بهتر شده است. ولی هنوز مابقی مشکلات اصرار می ورزند.» (نامه به فلیس 14 اوت 1897). چنین دوران های بیمارناک حاد و نسبتا کوتاه، که به سیر قهقرایی دامن زده و در اقتصاد رانشی تحول ایجاد می کند، غالبا در کوران نطفه بستن کشف یا تحقق بخشیدن به اثری بروز می کند، النبرگر (1964) ان را تحت عنوان « بیماری خلاقیت» موردی بررسی قرار داده است. بطور کلی، لینگ و جریان ضد روانپزشکی روی خصوصیت خود درمانی چنین مرحلۀ پسیکوتیک نزد برخی افراد تکیه داشته اند.

به استثنای تابستان 1897، فروید در هیچ دوران دیگری، در رابطه با خودش، از نوروز حرفی نزده است. در نتیجه پدیده ای که در این جا موزد نظر می باشد کاملا به شرایط مشخصی مربوط می شود. در رابطه با مشکلات شخصی اش، فروید مثل هر فرد عادی و نرمال دیگری، صرفا توجهی میانه رو نشان می داد. خود-تحلیلی، خاصه به هدف تجربی با چند رؤیا موجب وخیم ساختن مشکلات فروید شدند. همین وخامت در طول روانکاوی غالبا پیش می آید.  کار روی سوگ (سوگواری برای پدر) موجب تحریک افسردگی نزد او شد. با این وجود مسئله باز هم عمیق تر از این است. فروید نمی تواند کاملا به درمان روانکاوی را کاملا تکمیل نماید، و نظریۀ مطمئنی ارائه دهد، بر اساس توضیح حائز اهمیت گستون بشلر، مانع او تنها موضوعی علم شناسانه (اپیستمولوژیک) نیست، بلکه در خود او نهفته است. و به این معنا که توجهات را روی شخص خود او جلب می کند. موقعیت نوروتیک فروید با افزایش فشار روحی و امتناع از کار همراه است. «هرگز تا این اندازه از نظر فکری فلج نشده بودم، حتی نوشتن یک خط هم برای من موجب درد و رنج است» (نامه به فلیس 12 ژوئن 1897). هر یک از کشفیات بزرگ فروید از طریق اتو-آنالیز که نظریات بنیادی روانکاوی را مطرح می سازند، با چنین مرحلۀ بحران آمیز و تعلیق فعالیت ذهنی او آمیخته است. تنها در آخرین کشف در این دوران است که فروید از پیش آن را احساس می کند، و مثل دفعات پیشین غافلگیر نمی شود، و آخرین بخش تعبیر خواب را به پایان می برد : این کشف مربوط است به فانتاسمی که در اساس این تعلیق فکری نهفته، یعنی فانتاسم فنای از عورت (فانتاسم کستراسیون).

+ نوشته شده در 23 Dec 2008ساعت توسط حمید محوی |

 اودیپ عقدۀ همه شمول

1

کشف

عقدۀ اودیپ

 

نامۀ تاریخی فروید به ویلهلم فلیس

15.10.1897

 

  ، ویلهلم عزیز

کار تحلیل روی خودم، در حال حاضر، یکی از مهم ترین مسائل اساسی ست و اگر در این کار به نتیجه برسم اهمیت فوف العاده ای برای من خواهد داشت. تحلیل خود گردان من به شکل ناگهانی به مدت سه روز متوقف شده بود و در این مدت ضرورت باطنی را حس می کردم بطوری که روی بیماران من تأثیر گذاشته بود، و من نیز منفعل شده بودم...

تنها یک فکر به ذهنم خطور کرد که ارزش عمومی داشت. من در وجود خودم، و دیگران، به احساسات عاشقانه نسبت به مادرم و حسادت نسبت به پدرم دست یافتم، که فکر می کنم نزد تمام کودکان عمومیت دارد، حتی وقتی تظاهرات آن به اندازۀ ای که نزد کودکان هیستریک رواج دارد زود رس نیست (مشابه به «داستان سرایی» منشأ نزد پارانویاک ها – قهرمان، بنیان گذاران مذاهب). اگر چنین امری واقعیت داشته باشد، علی رغم مخالفت های خردگرایانه ای که علیه این نظریۀ اجتناب ناپذیر ابراز می شود، می توانیم به تأثیرات شگفت آور ادیپ شهریار پی ببریم. و به همچنین در می یابیم که به چه علتی درام های جدیدتر در باب سرنوشت می بایستی که به شکل مصیبت باری با شکست مواجه گردد.احساسات ما علیه هر گونه سرنوشت فردی تعیین شده  به شکلی که در نیاکان مادر (1) و غیره مطرح گردیده مخالفت می ورزند. ولی افسانۀ یونانی رانشی را مطرح می سازد که همه می توانند آن را باز شناسی کنند، زیرا همه آن را تجربه کرده اند. هر یک از تماشاگرانی، روزی به سهم خود، در عالم تخیلات یک ادیپ بوده است، وحشت زده در مقابل تحقق رؤیای خود که به این شکل به واقعیت منتقل گردیده، و طبق روند واپس زدگی که موقعیت کودکی او و موقعیت اکنونی او را از یک دیگر جدا می کند، دچار وحشت می شود.

ولی فکری به ذهنم خطور کرد : آیا در داستان هملت با همین موضوع مواجه نیستیم؟ بی آنکه به قصدیت آگاهانۀ شکسپیر را در نظر گرفته باشیم، تصور می کنم که حادثه ای واقعی شاعر را به نوشتن چنین درامی واداشته است، و ناخود آگاه خود او درک ناخودآگاه قهرمانش را ممکن ساخته است. چگونه می توانیم این جملۀ هیستریک هملت را بفهمیم : «چنین است که ضمیر آگاه از همۀ ما تن لش می سازد؟» چگونه می توانیم تردید او را در گرفتن انتقام از عمویش بخاطر قتل پدرش، درک کنیم. هملتی که هیچ ابایی در کشتن چاپلوسان درباری ندارد، و در کشتن لائرت یک لحظه درنگ نمی کند؟ همه چیز وقتی روشن می شود که به ملالتی فکر کنیم که روح او را در بیداری خاطرۀ مبهمی رنج می دهد، که بخاطر عشق به مادر، سرنوشت مشابهی را برای پدرش آرزو کرده بوده است. 

 

پا نویس

Aïeule-1

مترجم : این کلمه را که من موقتا به شکل «نیاکان مادر» ترجمه کرده ام، مطمئنا به نوشتۀ خاصی با همین عنوان اشاره دارد. متأسفانه در حال حاضر اطلاعی در مورد این متن ندارم. ولی امید است که در آینده با جستجوهای پی گیر این نکته را نیز مشخص کنم. احتمالا کاربرانی که اطلاعی از این متن دارند  با توضیحاتشان می توانند ما را بهره مند سازند.

همین طور که مشاهده می کنیم، نامۀ نسبتا کوتاهی ست، ولی از نقطه نظر مباحث روانکاوی بسیار غنی ست. به عنوان مثال زودرسی عقدۀ ادیپ نزد کودکان هیستریک و یا داستان سرایی فانتسماتیک نزد پارانویاک ها در خصوص منشأ. و در پایان می بینیم که در واقع فروید موضوع روانکاوی کاربردی در ادبیات را از همین اکتبر 1897 آغاز کرده است.

بر اساس مشاهدات فروید، گویی که شکسپیر بر اساس ناخودآگاه خودش به ناخودآگاه هملت راه گشوده و او را فهمیده است. با تو جه به این که هملت پرسوناژ تآتر شکسپیر است، هر چند که اقتباس از شخصیتی تخیلی و حتی تاریخی باشد، هملت پرسوناژی ست که شکسپیر او را روی کاغذ نوشته و یا به روی صحنه آورده است. پرسش من مربوط است به تفکیک پرسوناژ درام و نویسندۀ درام و رابطۀ ناخودآگاهی که فروید از آن حرف می زند.  آیا پرسوناژ داستانی  یا نمایشی می تواند واجد ناخودآگاهی مشابه به فرد آدم زنده باشد. این نکته برای من هنوز روشن نیست. 

 

+ نوشته شده در 14 Dec 2008ساعت توسط حمید محوی |

 

ادیپ، عقده ای همه-شمول

1

کشف

عقدۀ ادیپ

 

زیگموند(1) نخستین فرزند ژاکوب و آمالیا(2) فروید است، او در 6 ماه می 1856 در فریبرگ(3) در مورآوی (4) به دنیا آمد. ژاکوب تاجر کتان است و زمانی که با آمالیا که بیست سال از او جوانتر است ازدواج می کند چهل سال دارد و با دو پسر بزرگ از همسر سابقش زندگی می کند. با این حال برخی از شواهد تاریخی جدید نشان می دهند که احتمالا از دواج ب آمالیا سومین ازدواج او می باشد. زیگموند از هنگام تولدش عموی پسر برادر ناتنی اش است. به این ترتیب تضادهای نسبت فامیلی از همان اوان زندگی برای او مطرح می گردد. و بدون شک همین موضوع یکی از دلایل بارزی ست که در کشف پر اهمیت او در ماه اکتبر 1897 شرکت دارد.

با این وجود چند سال به عقب باز می گردیم تا به دلایلی که او را در این مسیر قرار داد پی ببریم. در سال 1881، در وین، او پزشک می شود و سپس دوسال بعد تصمیم می گیرد که تخصص هود را در عصب شناسی ادامه دهد. در این مرحله با ویلهم فلیس(5) آشنا می شود که متخصص گوش و حلق و بینی ست. فلیس در برلن زندگی می کند، سخن ران بسیار خوبی ست و شخصیت او برای فروید جذابیت های خاصی دارد، مضافا بر این که به نوعی سنگ صبور نظریات فروید است، و کوتاه سخن این که در این دوران فروید قویا تحت تأثیر او می باشد. نظریه پردازی های فروید از طرح موضوع  منشأ جنسی نوروزها آغاز می گردد، و نباید فراموش کنیم که در این دوران هنوز روحیۀ اخلاق گرایانه ای در فضای علمی حاکم است. مراودات و مکاتبات فروید و فلیس در این دوران اهمیت خاصی پیدا می کند که در این جا به آن اشاراتی خواهیم داشت.

آن چه فروید از فلیس درخواست می کند، این است که نظریات او را ارزیابی کرده، مورد قضاوت قرار دهد. ولی زمانی که فروید به خود تحلیلی (اتو آنالیز) خودش می پردازد، مکاتبات وجهۀ شخصی تری پیدا می کنند. زیرا او حدود ده سال از نوروز رنج می برد(احتمالا از نوه هیستری اضطراب است). به همان شکلی که بیمارانش به معالجۀ بیمارانش می پردازد، رؤیاهای خودش را نیز تحلیل می کند و مثل آنها دررابطۀ انتقال و اعتماد قلبی ست، مخاطب او در این رابطه ویلهلم فلیس است که به تعبیر خاص جایگزین پدر او می شود.

پدر فروید در 23 اکتبر 1896 فوت می کند. در این جا دیدیه آنزیو(6) به اهمیت این حادثه را در کشف عقدۀ ادیپ می پردازد، که دقیقا یک سال بعد در انتقال قلبی که در رابطه با فلیس بدان نائل می آید. مقدما این موضوع را در نامه ای به فلیس در تاریخ 15 اکتبر 1897 مطرح می کند. این نامه نشان می دهد که فروید از همان آغاز برای آن بعدی جهان شمول قائل می شود. اسطورۀ شخصی او بازتاب دقیق خود را در نمایشنامۀ سوفکل می یابد، چه این که ادیپ شهریار نیز اسطورۀ است. در فاصلۀ چند قرن همین موضوع را در هملت اثر شکسپیر مشاهده می کند. و بعدها، با نگارش توتم و تابو، جهان شمولیت بازیافته را گسترش می دهد.

 

پانویس ها

 

Sigmund1-

Jacob et Amalia2-

Freiberg3-

Moravie4-

Wilhelm Fliess5-

Didier Anzieu6-  

 

+ نوشته شده در 13 Dec 2008ساعت توسط حمید محوی |

مطالب قدیمی‌تر